تبليغاتX
من خورشیدم.........

من خورشیدم.........

من در این گلشن جهل پی یک غنچه عاقل هستم...
25
بینایی ره گم کرد.

یاری کن ، و گره زن نگه ما و خودت با هم

باشد که تراود در ما ، همه تو .

ما چنگیم : هر تار از ما دردی ، سودایی.

زخمه کن از آرامش نامیرا ، ما را بنواز

باشد که تهی گردم ، آکنده شوم از والا

نت خاموشی...

+نوشته شده در دوازدهم تیر 1387ساعت4:33 PMتوسط سایلاو |
تولدم
اینجاست، آیید پنجره بگشایید ، ای من و دگر من ها :

صد پرتو من در آب

مهتاب ، تابنده نگر ، بر لرزش برگ ، اندیشه ی من ، جاده ی مرگ.

آنجا نیلوفرهاست ، به بهشت ، به خدا درهاست .

اینجا ایوان ، خاموشی هوش ، پرواز روان.

در باغ زمان تنها نشدیم.

ای سنگ و نگاه ، ای وهم و درخت ، آیا نشدیم!

من « صخره - من » ام ، تو « شاخه- تو » یی.

این بام گلی ، آری ، این بام گلی ، خاک است و من و پندار.

و چه بود این لکه ی رنگ ، این دود سبک ؟

پروانه گذشت؟

افسانه دمید؟

نی ! این لکه ی رنگ ، این دود سبک ، پروانه نبود ،

من بودم

و تو افسانه نبود،

ما بود و شما.

 

یک سال دیگه گذشت....

باورم نمیشه

خیلی زود یه اندازه ی یه چشم به هم زدن تموم شد....

و سارا یه سال بزرگ تر شد....!

این سالی که برام گذشت خیلی تفاوتا داشت...

خیلی اتفاق های خوب و بد افتاد....

از خدا می خوام امروز که تولدمه

یه سارای دیگه بشم اونی که خودش دوست داره....

خدایا کمکم کن سال خوبی برام باشه

و سال متفاوت بودنم

همین....

 

در ضمن تو نظر سنجی تیر ماه شرکت کردم

اگه خواستید به این لینک برید:

www.night-skin.com/topblog

اگه وبم براتون قابل قبوله انتخابش کنید

مرسی

فعلا....

+نوشته شده در چهارم تیر 1387ساعت11:48 AMتوسط سایلاو |
تولدت مبارک...
در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.

و خاصیت عشق این است.

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار تقسیم کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زود تر چیزها را ببینیم.

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم کن

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم.

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معرااج پولاد.

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصحکاک فلزات.

و من ، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو ، بیدار خواهم شد.

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد.

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش «استوا» گرم،

ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشاند.

 

باید این آپ زودتر از اینا می شد

قبل اینکه بری

سرم انقد شلوغ بود که یادم رفت اینجام بهت تبریک بگم.

عزیزترینم تولدت مبارک

هادیم دوست دارم

امیدوارم سالای سال خوب و خوش و با سربلندی

کنار خونوادت و با اونایی که دوسشون داری زندگی کنی.

بهترین ها رو برات آرزو می کنم.

عزیزترینم تولدت مبارک

+نوشته شده در بیست و یکم خرداد 1387ساعت12:47 PMتوسط سایلاو |
24
حسی شبیه غربت اشیا

ازروی پلک می گذرد.

بین درخت و ثانیه ی سبز

تکرار لاجورد

با حسرت کلام می آمیزد.

اما

ای حرمت سپیدی کاغذ!

نبض حروف ما

در غیبت مرکب مشاق می زند.

در ذهن حال، جاذبه ی شکل

از دست می رود.

باید کتاب را بست.

باید بلند شد

در امتداد وقت قدم زد،

گل را نگاه کرد ،

ابهام را شنید.

باید دوید تا ته بودن.

باید به بوی خاک فنا رفت.

باید به ملتقای درخت و خدا رسید.

باید نشست.

نزدیک انبساط

جایی میان بیخودی و کشف!

 

پیشاپیش شهادت حضرت فاطمه رو تسلیت می گم.

التماس دعا...

و به امید فرج امام زمان.....

اللهم عجل لولیک الفرج....

فعلا...

+نوشته شده در یازدهم خرداد 1387ساعت8:22 PMتوسط سایلاو |
23
عبور باید کرد

و هم نورد افق های دور باید شد

و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد.

عبور باید کرد

و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد!

+نوشته شده در دوم خرداد 1387ساعت11:11 AMتوسط سایلاو |
22
کجاست سمت حیات؟

من از کدام طرف می رسم یه یک هدهد؟

و گوش کن ، که همین حرف در تمام سفر

همیشه پنجره ی خواب را بهم می ریزد.

چه چیز در همه ی راه زیر گوش تو می خواند ؟

درست فکر کن

کجاست هسته ی پنهان این ترنم مرموز ؟

چه چیز پلک تو را می فشرد ،

چه وزن گرم دل انگیزی؟

سفر دراز نبود :

عبور چلچله از حجم وقت کم می کرد .

و در مصاحبه ی باد و شیروانی ها

اشاره ها به سر آغاز هوش بر می گشت.

در آن دقیقه که از ارتفاع تابستان

به جاجرود خروشان نگاه می کردی ،

چه اتفاق افتاد

که خواب سبز تو را سارها درو کردند ؟

و فصل ، فصل درو بود.

و با نشستن یک سار روی شاخه ی یک سرو

کتاب فصل ورق خورد

و سطر اول این بود:

حیات ، غفلت رنگین یک دقیقه ی « حوا » ست .....

+نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت11:4 AMتوسط سایلاو |
21
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی

همت کن

و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است.

باد می رفت به سر وقت چنار من

 به سر وقت خدا می رفتم!

چون دکتر بهم گفته زیاد نباید جلو مونیتور بشینم

مجبورم کوچولو آپ کنم و برم!

خوشبختانه سرم طوریش نشده فقط ضربه دیده :دی

خوب دیگه برم !

خوش یاکالیز

فعلا...

+نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت6:26 PMتوسط سایلاو |
20
من به آنان گفتم:

هرکه در حافظه ی چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند.

هرکه با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره ی پنجره را با آه.

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم:

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟

می شنیدم که به هم می گفتند:

سحر میداند ، سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود

چشمان را بستیم.

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم!

 

یکی از دوستام که خدا لعنتش کنه : دی

امروز سر کلاس مثلا خواست شوخی کنه سرمو کوبوند به دیوار

الان احساس می کنم ضربه مغزی شدم !!!!!!!!!

این جورام نیستا اما حالم اصلا خوش نیس دارم می رم دکتر!

سوسولم دیگه!

دعا کنید چیزیم نشه !

یکیم از صب داره منو دنبال می کنه با موتور : دی

بابا گفته از این به بعد تنهایی جایی نمی ری !

از امروز هم ضربه مغزی شدم هم اسکورتم می کنن :دی

عجب روزی!

فعلا...

+نوشته شده در دهم اردیبهشت 1387ساعت3:58 PMتوسط سایلاو |
19
چرا گرفته دلت ، مثل اینکه تنهایی.

چقدر هم تنها!

خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

دچار، یعنی عاشق.

و فکر کن که چقدر تنهاست

اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.

چه فکر نازک غمناکی!

و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.

و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.

خوشا به حال گیاهان که عاشق نوردند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.

نه وصل ممکن نیست،

همیشه فاصله ای هست.

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود

و گرنه زمزمه ی حیات میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که

غرق ابهامند!

+نوشته شده در دوم اردیبهشت 1387ساعت4:20 PMتوسط سایلاو |
18
من به سیبی خوشنودم

و به بوییدن یک بوته بابونه.

من به یک آینه ، یک بستگی پک قناعت دارم.

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.

و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند.

من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم.

رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را ،

خوب می دانم ریواس کجا می روید

سارکی می آید ، کبک کی می خواند ، باز کی میمیرد ،

ماه در خواب بیابان چیست

مرگ در ساقه خواهش

و تمشک لذت، زیر دندان هم آغوشی....

+نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1387ساعت7:15 PMتوسط سایلاو |